خرید بک لینک
سکانس دوم: چند هفته ای میشد که حالت سرماخوردگیم میومدو میرفت. دیشب بالاخره به طور کامل سرماخوردم. امروز چند ساعتی قبل از رفتن حالم بدتر شد و بی حوصله شدم برای مهمونی رفتن. بهش گفتم که اصلا کاشکی میشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:04

چقد روز قشنگی بود امروزو به دلم نشست! قرار بود طرفای ۶ با سنا بریم کافه گپ بزنیم. ساعت ۴ و نیم بود که دلم خواست آماده شم. با اینکه میدونستم کلی مونده تا رفتن لباس پوشیدمو درست وقتی که کامل آماده شدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:04

اومدم که باز سکانس بگم سکانس اول: پروازش نزدیکه و دنبال خونه بود. شب و روز نداشت تا که یه جای خوب پیدا کنه. در نهایت یه جا پیدا شد و قرار شد که بگیردش. وعده کردن که فلانی بره براش خونه رو ببینه. ولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:04

برای یک ماه تمرکز کنم رو فقط و فقط یه مساله. برای همیشه تمام کنم این فکرو. بعد برگردم به هر خیالی که میطلبه :)

دوستت دارم مهشید.

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:04

امروز پنج شنبه است, یعنی کلاسای مرسد تمام شده و وقت برگشت به خونه ست. اومدم em-tea یه چایی boba بزنم بشینم تا christine و shagun بیان دنبالم برگردیم bay area. سرم داره میترکه, حالت تهوع دارم, این مدتم کم خوابیدم اصن یه حال معنوی بیخودی دارم الان که نگو یعنی ترکیب سینوزیت و هوای bay area یعنی زجر مرسدم همینطور... دلم بهونه ی کوشا رو هم میگیره. میخوام برگردم خونه خب حالا! این وسط نمیدونم چرا em-tea بوی آرد نخودچی میده از اون وقتاس که همه ی حواس من سوپر حساس شدن نمیدونم چیکار کنم به درو دیوار غر میزنم صبح قبل از کلاس رفتم حمام. کلی هم موهامو خشک کردم. بعدشم با Uber رفتم دانشگاه. بعد از کلاس هم یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

اومدم بیام بنویسم آدرس وبلاگ یادم نمیومد. آخه همیشه روی بلاگفا سیو بود, نمیدونم چرا همه یوزر پس هام از safari پاک شده. من که چیزیو ریست نکردم بعد از چند دقیقه فک کردن یه اسم یادم اومد زدم دیدم شیش هفت تا پیغام دارم, تعجب کردم که کسی هنوز اینجا رو یادشه بعد نگاه کردم دیدم وبلاگ قبلیمو آورده بودم نظرارو میخوندم, قدیمی بودن. بعضا مال سال ۹۱. تو اون وبلاگ مینوشتم تا جایی که سرورای بلاگفا ترکید و نصف زندگی مکتوبمو پاک کرد بعد دیگه ننوشتم تا این یکی. کامنتا جالب بودن. اغلب مال آدمایی که الان خیلی وقته تو زندگیم نیستن. یه تیکه از یکی از پستارو خوندم, برای چند ثانیه بردم به گذشته جالب بود. قدیم رفتو ادامه مطلب

برچسب: باهات,صادقم,ببین, نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

تابستونا که میشه, دلم خیلی هوای ایرانو میکنه. هوای تهران. به ویژه یه وقتایی مثه الان که هوا عالیه, نسیم خنک از پنجره میاد, مثل شبای تابستونای تهران, دلم کباب میشه, یا حتی واسه چند لحظه بغض میکنم از دلتنگی. البته خب این خیلی وابسته به اینه که چقدر بی کار باشم. وقتی سرم شلوغ باشه دلم واسه هیچی تنگ نیست. یعنی اصلا وقت واسه فکر کردن به دلتنگی نیست. وقتت که باز شه شروع میکنی سوشال میدیا اینا کمکی چرخ زدن, یه وقتایی مثل انتخابات هم که باشه دیگه همه ۲۴/۷ از ایران فیلم میذارن, این میشه که دیگه خیلی دلت میخواد. با وجه وجهش ارتباط برقرار میکنی. بهش اینا رو میگم میگه "که هر چه دیده بیند دل کند یاد". اینادامه مطلب

برچسب: تهران,باش, نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

اومدم کافه کار کنم بعد از مدتها. what an idea! آهنگای باشگاه رو گذاشته تازه این philz cafe هست که معروفه واسه کار کردن خوبه خلاصه که too much distracting. امشب جلسه ی اول salsa هست با کوشا فردا صبح دل افروز میاد میرم SF بگردیم. اومدم از خونه بیام بیرون دوچرخه م به طرز بدی پنچر شد. دیروز بعد از بیش از یک سال قورمه سبزی پختم. اینور اونور زیاد خورده بودیم البته, ولی خب خودم نپخته بودم خیلی وقت بود. کلا به جز مرغ یا گوشت گریل شده یا تن ماهی تو خونه اصولا چیزی نمیپذیم. قضیه ی بازگشت به غذای ایرانی هم این بود که دیگه کلا خسته شده بودیم از غذای همه ی ملیت ها, هر چیز گریل شده و صد البته غذاهای بیرونادامه مطلب

برچسب: همینا, نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

خب ببینیم که اینبار بلاگفا تا کی دووم میاره این پستارو نگه داره. منکه بعد از کلی وقت مینویسم ولی نوشته های اون چند سالی که نوشتمو هم کامل پروند! امشب خواستم شروع کنم فقط واسه اینکه استارت این نوشتنه زده شه. دیروز سالگرد غیر رسمی (!) منو کوشا بود. رسمی اش هم ۵ روز قبلش شب سال نو بود رفتیم سینما بالاخره Sing رو دیدیم. کلی خندیدیم کلی خوش گذشت. جالب بود که اسم یکی از شخصیتای انیمیشن مینا بود. یه چند روزی بود میخواستم بشینم بنویسم تو سال جدید کارایی که میخوام بکنم چیاست و اینکه برنامه ی دقیق هرکدومو بریزم نشده بود. امروز رفتم Coupa Cafe خلوت کردم خیلی خوب بود. یک ساعت اول آهنگای به شدت خوبی گذاشته بود عجیب فاز خوبی شده بود. بعد که آهنگا تمام شد نشستم یکم ذهنمو سامون دادم برنامه هامو راستو ریس کردم. کوشا هم رفته بود SFO, پویا, یکی از ورودی جدیدای استنفورد که ویزاش دیر اومده بود رو بیاره. قرار بود بعدش ببرتش Trader Joe's تا ۶ اینا خرید بکنه و بعدش بیاد دنبال من. الان برام ۴۰ دقیقه راه Palo Alto تا SF کلی زیاده, دم مریم اینا گرم که موقعی که من از ایران اومدم ۲ ساعتو نیم کوبوندن از Merced ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

اینقد که من Anathema دوست دارمو صبح تا شب میگم چرا اینا تو آمریکا کنسرت ندارن, دیشب خواب دیدم اینجا کنسرت داشتن. یه کنسرت خودمونی. مثلا یه همچین حالتی بود که حتی فک کنم یکی از event های PSA(گروه ایرانیای استنفورد) بود بعد اینطوری شده بود که PSA دو تا event گذاشته بود که با هم از لحاظ زمانی تداخل داشتند و ملت اکثرا رفته بودن اون event بیخوده! منو کوشا و رامتینو چند نفر دیگه که یادم نیست کیا بودن رفته بودیم کنسرتو. کلا تو یه سالن متوسط, فقط دو ردیف اول صندلیا پر شده بود. اونم نصفه نیمه. بعد در این حد کنسرتش cozy بود که ما آهنگ میگفتیم اونا اجرا میکردن من دو تا از آهنگای محبوبم ازشون رو گفتم که بخونن. بعدشم رامتین یه آهنگ گفت خوندنو بعدشم تموم شد جمع کردن رفتن بعد دیگه اینکه دیشب خواب دیدم نیلوفر عروسی کرده! پریشب هم خواب دیدم آرمان با دوست دخترش عروسی کرده. خبریه آیا؟ امروز از ظهر تا همین الانا مشغول کار بودم. یه سری کارای اداری و خرید مونده بود که انجامشون حوصله میخواستو میشه گفت واسم سخت محسوب میشد. امروز همه شو انجام دادیم اصن اینقد خوب بود! کلی حس آرامش داد! اول از همه باید SSNادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

غزل شاکری گذاشته م شروع کردم به نوشتن امروز از اون روزا بود که من قاطی کرده بودم چند ساعت بی دلیل میخندیدم بعد یهو یه ربع کلافه میشدم کامل ردد این هفته های قبل از شروع جدی ترم که همه چی رو هواست گاهی کلافه م میکنه. دوست دارم یا کامل تعطیلات باشه یا کامل کار شروع شده باشه. این وسط مسطا که هنوز برنامه ی جدید رو غلتک نیافتاده یه جوریه الکی بهانه میگیرم شایدم یکم اینکه میدونم این ترم خیلی کار سنگین خواهد بود و الان از بیرون هی حجم کار میاد جلوی چشمم یه جوریم میکنه. وقتی بیافتم توش میبینم که همه چیز عالی پیش میره و اسون هندلش میکنم ولی از بیرون اینکه شروع نمیشه یکم برزخ طوره. امروز دلم از اون توپ نرما میخواست که فشارش میدی کلی نرمه ولی نمیترکه. رفتیم CVS یکی شو بخرم (فک کن آدم واسه این بره CVS ) دیدم علاوه بر توپ طرح خرسشو هم داره. منم خرسی رو برداشتم. بنفش. اسمشو هم گذاشتم "عباس جونکم". کوشا از عصر راه میره به عباس جونکم میخنده ولی عباس جونکم خیلی با جنبه است, هنوزم داره میخنده منم اینقد بازی کردم باهاش تو همین نصف روزی که داشتمش نصف دون دوناش خراب شده, شبیه جزامیا شده فک کنم حالا بدونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

زود تند سریع بگم برم بخوابم (عمرا اگه کمتر از نیم ساعت طول بکشه نوشنتش) امروز؟ دیروز؟ آها بذا بگم. چند وقتی بود که credit card جدید درخواست داده بودمو approved هم شده بودو هفته ی قبل از سفر LA فرستاده بودن خونه ی مرسد. ما هم یه چند باری خواستیم یه سر بریم اونطرفا هم من کارتو بردارم هم امتحان written رانندگی بدم (همون آیین خودمون) هی نشده بود. نشده بود که یعنی خدایی اصن حسش نبود دو ساعتو نیم بکوبیم بریم مرسد فقط واسه این دو تا کار. البته من مثلا میخواستم تو این تعطیلی ها کلا گواهینامه مو کامل بگیرمو اوایل ترم خوب تمرین کنم تا مرسدو دیگه خودم برونم برم بیام که خب واضحا توهمی بود ولی عب نداشت صرفا میخواستم که دیگه گواهینامه مو بگیرم که یه ID درست درمون داشته باشم نخوام هربار پاسپورت ببرم. مثلا میخوای تو مهمونی الکل بگیری صفحه اول شناسنامه نشون میدی حجاب مثه چی دلیل بعدی هم همین قضیه ی بانک بود. و اینکه ریحانه گفت اون با اینکه SSN اش وصل بوده هم این Bank of America برداشته حسابشو بسته حالا خوبه هیچ خدمات خاصیم نمیده و اینقد ادا اصول میاد واسه ایرانیا! همون باید برم wells fargo باز کنم راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

امروز پنج شنبه است, یعنی کلاسای مرسد تمام شده و وقت برگشت به خونه ست. اومدم em-tea یه چایی boba بزنم بشینم تا christine و shagun بیان دنبالم برگردیم bay area. سرم داره میترکه, حالت تهوع دارم, این مدتم کم خوابیدم اصن یه حال معنوی بیخودی دارم الان که نگو یعنی ترکیب سینوزیت و هوای bay area یعنی زجر مرسدم همینطور... دلم بهونه ی کوشا رو هم میگیره. میخوام برگردم خونه خب حالا! این وسط نمیدونم چرا em-tea بوی آرد نخودچی میده از اون وقتاس که همه ی حواس من سوپر حساس شدن نمیدونم چیکار کنم به درو دیوار غر میزنم صبح قبل از کلاس رفتم حمام. کلی هم موهامو خشک کردم. بعدشم با Uber رفتم دانشگاه. بعد از کلاس هم یه راست برگشتم خونه. نمیدونم تو این دو ساعت دیگه سینوزیت عود کردن چی بود! سینوزیته دیگه... نمیفهمه. امکان نداره من یه روز حمام کنمو برم بیرون از خونه و سینوزیتم پدرمو در نیاره. میخواد تابستون باشه میخواد زمستون. موهامم که ماشالا حداقل نیم ساعت سشوار میکشم/میکنم/میزنم؟ خوبه, em-tea آهنگ خوب شروع کرد گذاشتن, حالم بهتر شد. یه advil هم خوردم داره اثر میکنه مثلا آخر این پستو ببینی احتمالا دارم قربون صدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

یکم ایمیل اینامو سامون دادم اومدم اینو سریع بنویسم بعد برم سراغ paper ام که واسه meeting عه فردا باید تا حد خوبی روش کار کرده باشم. دروغ چرا این چند روز (و احتمالا تا یک هفته ی دیگه) خیلی حال و حوصله ندارم. تو این پست هم وقتو حسش نیست که راجع بهش بنویسم. شاید بعدا نوشتم, شایدم نه. امروز بالاخره این survey عه google interview ام رو پر کردم فرستادم. چند ماه پیش واسه summer inteship مصاحبه دادم باهاشون که رد هم شدم اتفاقا . کلا این google ای های mountain view خیلی آدمای مغرورین طبق تجربه. به ویژه هندیاشون(آره من نژاد پرستم اقا). شایدم چون هندی زیاد دارن و اکثریتشون مغرورن این حسو دارم من که هندیاشون بیشتر اینطورین. کلا صحبت کردن باهاشون اصولا حس خوبی نمیده به آدم. این interviewer های من هم یکیشون یکی از همینا بود, اون یکی یه خانمه بود تو google عه New York بود, خیلییی حرفه ای بود و هر لحظه از مصاحبه باهاشو لذت بردم مستقل از اینکه راجع به application ام چیز خوبی نوشته باشه یا نه. واقعا میدونست داره چیکار میکنه. خلاصه که خیلی شاکی بودم از این interviewer اولیه, دیگه امروز کم لطفی نکرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

خیلی وقته ننوشتم. نه به خاطر این بوده که اینجا رو فراموش کرده بودم, نه اینکه کم حرف بوده برای نوشتن.

نوشتم I did my best,

cause I really did my best.

سه هفته ی تمامه که منتظرم...and who knows how much more I should wait

جمعه تولد هدی است. ۴ ام یه مهمونی گنده و مسخره ایرانی دعوتیم, از اینا که ملت تو آرایشو لباس عجق وجق غرقن. واقعا به جز این اخبار حرف دیگه ای برای گفتن ندارم تو این بازه :))

گمونم دارم سعی میکنم که انتظار خیلی تلخی نباشه. ولی خب انتظار انتظاره...

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

صفحه بندی