دروغ چرا این چند روز (و احتمالا تا یک هفته ی دیگه) خیلی حال و حوصله ندارم. تو این پست هم وقتو حسش نیست که راجع بهش بنویسم. شاید بعدا نوشتم, شایدم نه.
امروز بالاخره این survey عه google interview ام رو پر کردم فرستادم. چند ماه پیش واسه summer internship مصاحبه دادم باهاشون که رد هم شدم اتفاقا . کلا این google ای های mountain view خیلی آدمای مغرورین طبق تجربه. به ویژه هندیاشون(آره من نژاد پرستم اقا). شایدم چون هندی زیاد دارن و اکثریتشون مغرورن این حسو دارم من که هندیاشون بیشتر اینطورین
. کلا صحبت کردن باهاشون اصولا حس خوبی نمیده به آدم. این interviewer های من هم یکیشون یکی از همینا بود, اون یکی یه خانمه بود تو google عه New York بود, خیلییی حرفه ای بود و هر لحظه از مصاحبه باهاشو لذت بردم مستقل از اینکه راجع به application ام چیز خوبی نوشته باشه یا نه. واقعا میدونست داره چیکار میکنه. خلاصه که خیلی شاکی بودم از این interviewer اولیه, دیگه امروز کم لطفی نکردمو کامل هرچی شده بودو تو survey نوشتم
امروز تولد امیره الان کوشا و بچه ها رفتن خونش سورپرایزش کنن.
میگفتم. پنج شنبه که با بچه ها برگشتیم bay area فهمیدم ۴ نفریم که هر هفته باید commute کنیم از مرسد به bay area و برعکس. خلاصه که time هامون به هم میخوردو قراره هر هفته با هم بریمو بیایم. هر هفته دوشنبه صبح از دم خونه christine و rafay تو suyvale راه میافتیم با ماشین christine و پنچ شنبه ها هم ساعت ۶-۷ شب برمیگردیم خونه. منو christine و shagun و chandrayee.
یکشنبه شب درست نخوابیده بودم, صبح دو شنبه که دیروز باشه هم ساعت ۸ اینا پاشدیم پوشیدیم کوشا منو گذاشت دم خونه بچه ها و خلاصه ما راه افتادیم بیایم مرسد. کل راه از خستگی داشتم میمردم ولی نشد بخوابم. ساعت ۱۲ رسیدیم گفتم مستقیم بذارنم دانشگاه چون ۱:۳۰ کلاس داشتم و باید یه سری چیز میز قبلش پرینت میگرفتمو یه سری کار میکردم. خلاصه بعدش رفتم کلاس تا ۴:۲۰. بعدش سه ساعت وقت داشتم تا کلاس بعدیم که خب اونقد خسته بودم که نتونستم تو اون سه ساعت کار کنم. بعدش رفتم کلاس دومم و تا ۱۰:۳۰ که کلاس تمام شه دانشگاه بودم. کلاسم که تمام شد هیچی اتوبوس نبود که بیام خونه. بعد از کلاس هم اینقد خسته بودم که داشت خوابم میبرد اصلا. تا ساعت ۱۱:۳۰ پشت سر هم uber درخواست میدادم ولی یه دونه هم نبود! دیگه آخرش اعصابم خرد شدو کفشامو دروردم همونطور کف زمین تو office بخوابم. دراز که کشیدم یه uber پیدا شدو خلاصه ده دقیقه بعد تونستم برم خونه و طرفای ۱۲ شب رسیدم خونه!
انقد اعصابم خرد بود از اون اسکلی که کلاس منو انداخته این ساعت که نگو. گفتم امیدم این بود شبا با uber بتونم برگردم بعد بگم استادم reimburse ام کنه اما حتی uber هم نبود! امروز صبح پاشدم رفتم کلاسمو. بعدش رفتم office. استادم درجا اومد پرسید کلاس دیروز چطور بود. گفتم من اینطوری باید شبا office بخوابم
خلاصه حرف زدیمو اون بنده خدا هم ناراحت بود که چرا این ساعت واسم کلاس گذاشتن ولی مساله این بود که دست ما نبودو هیچ راهی واسه تغییر ساعت کلاس یا نرفتن به کلاس رو نداشتیم چون که غیر قانونیه. مستقل از اینکه هیچکی نیمه ی دوم کلاس که optional بود رو وانستادو من نشسته بودم اونجا تنها کارای خودمو میکردم سر کلاس
خلاصه دیگه تنها چیزی که امروز به ذهنش رسید این بود که گفت از قبل تاکسی رزرو کن شبا باهاش برگرد من پولشو میدم. گفتم اوکی.
اصن نمیدونم چی دارم میگم
نشستم قصه مینویسم
کلی هم امروز از این image processing که مجبور شدم بگیرم این ترم شاکی بودم. آخه این درس و اراجیفش چه ربطی داره به کاری که من میکنم؟!
هیچ option عه دیگه ای نداشتم واسه کلاس. امروز بعد از کلاسش نشسته بودیم با نرجس و abhineet غر میزدیم راجع به این درس که رفته تو پاچه مون.
همینا خلاصه. بخوام بنویسم تا صپ از این چیزا هست بنویسم
به علاوه ی کلی چیز دیگه که همینطوری قیافه مو شبیه poker face کرده
خیلی چیزا هست که عمیقا ناراحتم کرده. عب نداره میگذره
. حداقل این هفته بگذره از لحاظ های دیگه ای خوشحال شمو از این وضعیت در بیام, شاید چیزای دیگه یکم یادم رفت.
همین
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان