خرید بک لینک
امروز پنج شنبه است, یعنی کلاسای مرسد تمام شده و وقت برگشت به خونه ست. اومدم em-tea یه چایی boba بزنم بشینم تا christine و shagun بیان دنبالم برگردیم bay area. سرم داره میترکه, حالت تهوع دارم, این مدتم کم خوابیدم اصن یه حال معنوی بیخودی دارم الان که نگو یعنی ترکیب سینوزیت و هوای bay area یعنی زجر مرسدم همینطور... دلم بهونه ی کوشا رو هم میگیره. میخوام برگردم خونه خب حالا! این وسط نمیدونم چرا em-tea بوی آرد نخودچی میده از اون وقتاس که همه ی حواس من سوپر حساس شدن نمیدونم چیکار کنم به درو دیوار غر میزنم صبح قبل از کلاس رفتم حمام. کلی هم موهامو خشک کردم. بعدشم با Uber رفتم دانشگاه. بعد از کلاس هم یه راست برگشتم خونه. نمیدونم تو این دو ساعت دیگه سینوزیت عود کردن چی بود! سینوزیته دیگه... نمیفهمه. امکان نداره من یه روز حمام کنمو برم بیرون از خونه و سینوزیتم پدرمو در نیاره. میخواد تابستون باشه میخواد زمستون. موهامم که ماشالا حداقل نیم ساعت سشوار میکشم/میکنم/میزنم؟

خوبه, em-tea آهنگ خوب شروع کرد گذاشتن, حالم بهتر شد. یه advil هم خوردم داره اثر میکنه مثلا آخر این پستو ببینی احتمالا دارم قربون صدقه ی ملت میرم اینقد حالم خوب شده

خب یکم تعریف کنم از این مدت. کلاسام شروع شده. دوشنبه ها ۶ ساعت درس میدم. سه شنبه ها یکی دو ساعت meeting دارم و ۱ ساعتو ربع هم کلاس دارم. چارشنبه ها سه ساعت meeting دارم. پنج شنبه ها هم یک ساعتو ربع کلاسم, یک ساعتم office hours دارم. جمعه ها هم یک ساعت meeting دارم for now. از دو هفته ی دیگه منتقل میشه به یه روز دیگه البته.

فک کنم وسط نوشتنم بچه ها سر برسنو مجبور شم بقیه شو بعدا بنویسم.

این ترم image processing گرفتم. تنها درسی بود که به برنامه م میخورد. دروغ چرا اصلا هم passionate نیستم براش. قطعا با course عه theory بیشتر حال میکنم. یا یه چیز یکم الگوریتمیک حداقل! anyways... نرجس هم باهام هم کلاسه هم خونه م رو هم جلسه ی اول دیدم سر کلاس. فک کنم اونم برداشته درسو. مگه همدیگه رو سر کلاس ببینیم lol. اون سری میگفت course ای که من TA اش هستم رو هم گرفته. ولی تو کلاس اون یکی TA هست.

اون یکی TA هه رو چارشنبه باهاش meeting داشتیم. یعنی پدر منو استادمو درورد که برنامه شو جا بده تو چارشنبه. بعضا ملت اینقد unprofessional برخورد میکنن آدم نمیدونه چی بگه بیچاره استادمم کلا هرچی پسره گفتو راه اومد. منم که کلا flexible ام. ولی خیلی طرف کارش ضایع بود. قضیه اینه که این بشر San Francisco زندگی میکنه و میخواد کمترین مقدار ممکن بیاد دانشگاه. بعد خب اوکی دوست گرامی, تو مرسد کلی از آدما همین وضعیتو دارن, فقط شما نیستی که. من از Palo Alto میام و قطعا مینیمم مقدار ممکنو Merced میمونم. استادم از Suyvale میاد و اونم میخواد هرچه کمتر دانشگاه باشه چون زنو بچه اش اونجان. و هزارو یک آدمو دیگه که bay area به Merced رو متر میکنن هر هفته. بعد این بشر چارشنبه ها TA هست از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۴:۳۰. با منو استادم هم meeting رو انداخت چارشنبه ۹:۳۰ صبح که فقط چارشنبه بمونه. گفتیم اوکی. office hours اش رو هم انداخت چارشنبه ۴:۳۰ -۵:۳۰ اونم اوکی. بعد اومده میگه office hours امو بندازم ۸-۹ جاش. استادم گفت کسی اون موقع نمیادو بزار همون ۴:۳۰ بمونه. گفت نه من میخوام زود برگردم بعد از کلاسمو بیاین این کارو کنیم: اگه واسه بچه ها زوده بیاین ما meeting رو بندازیم ۹ تا ۹:۳۰ بعدشم ۹:۳۰-۱۰:۳۰ برم office hours و بعد برم کلاسم. بماند که فقط از جلسه بیرون اومدن تا رسیدن به کلاس ۱۰ دقیقه طول میکشه و طرف رسما داشت تا حد امکان میپیچوند و یا که هم میخواد طی العرض(؟) کنه. و اینکه meeting هامونو نمیدونم بر چه اساس فرض کرد نیم ساعتس استادم بیچاره مونده بود چی بگه, گفت meeting هامون یه ساعتس. بعد هنوز از رو نرفت که طرف استادم گفت نگو که میخوای meeting رو بندازی ۸!! طرف میگه خیله خب پس حالا که ۸ اوکی نیستین بیاین این کارو کنیم! من OH امو تقسیم میکنم دو تا نیم ساعت. بیاین ما ۹-۱۰ همو ببینم. من ۱۰-۱۰:۳۰ نیم ساعت اول OH ام رو برم, نیم ساعت دومش رو هم 4:30 تا 5! بعد که برنامه هاشو ریختو بریدو دوخت لطف کرد گفت اگه مهشید هم اوکیه با ۹! یعنی منو استادم مونده بودیم. منکه اوکی دادم ولی جای استادم بودم عمرا اوکی نمیدادم. یعنی رسما طرف منو استادمو دانشجو ها رو مسخره ی خودش فرض کرده بود. بعدشم کدوم دانشجویی میتونه نیم ساعته از OH استفاده کنه اونم واسه درس الگوریتم. خلاصه با یه شاسگول طرفیم این ترم. بعد استادم بهش میگه استادتو کی میخوای ببینی پس؟ میگه همون چارشنبه=))))))) گفتیم خب چارشنبه که ۵ میخوای بری صبحم از ۹ میتینگ چیدی, میگه اوکیه اون, اگه لازم شد استادمو ببینیم میگم اسکایپ کنیم موجودی بود واسه خودش خلاصه.

خلاصه که برنامه ی این ترم هم اینجوریه. اما از هفته ی قبل بگم. هممم. هوای Tahoe پنج شنبه صبح خوب شدو ما هم طبق برنامه جمعه بعد از ظهر راه افتادیم. حامد تا ۱ کلاس داشت منم یه میتینگ ۱۱ تا ۱۲ داشتم یکی هم ۱ تا ۲. بچه ها میگفتن کنسل کن که جمعه صبح زود بریم که safe باشه. آخه تا پنج شنبه هنوز هیچ ایده ای نداشتیم راه چطور خواهد بودو اگه جاده یخ زده میبود خطرناک میشد هرچی که دیر تر راه میافتادیم. meeting رو نمیتونستم کنسل کنم. از قضا از بهترین میتینگ هام هم شدن. حامد هم کلاس داشت اصلا. بهاره هم ترجیح میداد همون ۳ اینا بریم که بتونه بره سر کار. خلاصه همون موقع ها رفتیمو جاده هم خیلی خیلی خوب بود. کامل پارو کرده بودنش با اینکه یه روز از برف گذشته بود. فقط ترافیک بود دیگه. هوای Tahoeعالی بود. با اینکه بیش از یک متر برف اومده بود هم همه جارو کامل تمیز پارو کرده بودن هم اینکه وقتی ما رفتیم آفتابی بود کلی با برف میچسبید. طول روز من کاپشن میپوشیدم گرمم میشد. بعدشم اینکه هواش واسه سینوزیت خیلی خوب بود. humidity اش بالا(؟) بود که واسه سینوزیت خیلی خوبه. به من به مراتب بهتر از هوای bay area ساخت.

کلا خیلی خوش گذشت. رفتیم snowmobile و tubing و hot tub و برف بازیو بقیه اش رو هم تو کابینمون بیلیارد و ورق اینا زدیم و یه شبم جوجه هایی که آورده بودیمو زدیمو پارتی گرفتیم که توش هم نامزد کردن خشایارو جشن گرفتیم هم تولد بهرادو. شبشم بچه ها نشستن هلیوم بادکنکای بهرادو استنشاق(؟؟) کردن صداشون عوض شه, شعر میخوندن فیلم میگرفتن ما ریسه میرفتیم! کلا خیلی خوب بود همه چی.

اون آمار شیب اسکی اینا هم گویا مال ماکسیمم شیبش بوده نه مینیمم. کلا که انگار پیست کلاسهای begier خیلی اوکیه. در هر حال ما اسکی رو گذاشتیم واسه سری بعد. چون اینبار با توجه به زمان رسیدنمون به Tahoe و کلا برنامه های دیگه, همه ش هول هولکی میشد اگه میخواستیم بریم.

شب قبل از رفتن به Tahoe (پنجشنبه) هم با Michelle رفتم کافه بعد از مدت ها. یعنی همیشه ۴ تایی با کوشا و امیرو اون میرفتیم بیرون. این بار امیر کار داشت دوتایی برنامه ریختیم. خیلی دختر ماهیه. قشنگ روحیات هنریش به روحیات من میخوره. آدم از مکالمه باهاش لذت میبره.

همینا دیگه. این ترم اصلا قصد ندارم شبا درس بخونم. ترم قبل خیلی کار کردیم. حتی آخر هفته ها. شب, روز. این ترم دیگه نیازی نیست اونقد کار کنم. میخوام مثه ساعت اداری واسه خودم مشخص کنم واسه کار کردنم. از بعد از اون لای کتابو هم نمیخوام باز کنم. وقتشه کارای متفرقه رو هم برگردونم به برنامه م. به قول کوشا work addict شدیم. حالا میخوایم سعی کنیم یکم کمترش کنیم. مثلا همین طبق ساعت اداری کار کنیم و سعی کنیم آخر هفته ها بیشتر سفر بریمو کمتر کار کنیم. هرچند عادت کردن بهش سخته. ولی فک کنم واسه جفتمون بهتره اینطوری. البته بحث ترم قبل جدا بود. باید اونقدر کار میکردیم.

راستی راستیی. چارشنبه هم تولد نرگس بود چه زود میگذره روزا.

همین دیگه. christine پیغام داد الانا میرسه. جمع کنم برم. سرمم خوب شد مرسی advil جان

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

صفحه بندی