خرید بک لینک
سکانس دوم:

چند هفته ای میشد که حالت سرماخوردگیم میومدو میرفت. دیشب بالاخره به طور کامل سرماخوردم.

امروز چند ساعتی قبل از رفتن حالم بدتر شد و بی حوصله شدم برای مهمونی رفتن. بهش گفتم که اصلا کاشکی میشد که نرم, حوصله ی مهمونی ندارم. گفت برو عزیزم, امشب بهترین دوستتو پیدا میکنی. خندیدم یا که حتی جمله ی آخرشو نشنیدم. مگه آدم سرماخورده به دوست خوب فک میکنه؟ من که اصلا خیلی وقت بود دنبال کسی نبودم.

گفته بودم که دیرتر میرم. تا که یکم بیشتر استراحت کنم. پاشدم حمام کردمو در عوض سر وقت به مهمونی رفتم. ممم اگه بخوام دقیق باشم سه ساعتو نیم یک سره خندیدم. خنده که نه, قهقهه, پخش زمین بودن. از اون مدل خنده ها که میدونم بیش از دو سال بود نکرده بودم. نه که این سالها کم خندیده باشم, نه. خنده های امشب از جنس دیگه ای بود.

نگاهش کردم, نگاهم کرد. میفهمیدم, میفهمید ام. لبخند زدیم.

وقتی برگشتم خونه با هیجان بهش گفتم که بعد از سالهااا

بدون ذره ای اغراق بعد از بیش از دو سال

یکی دیدم از جنس خودم. یکی که دیوونه بازیاش مثل مهشید بود. خنده هاش مثل مهشید بود. جدی بودناش مثل مهشید بود.

خندید و گفت دیدی گفتم امشب بهترین دوستتو پیدا میکنی. لبخند رضایت زدم. حتی جمله اش یادم رفته بود. راست میگفت. خیلی راست میگفت

سکانس اولی هم وجود داشت که خب یادم نمیاد دیگه.

زندگی پر از اتفاق خوبه. پر از اتفاق کم نظیر. خیلی وقته که چشمامو باز کردمو از تک تکش لذت میبرم.

پ.ن. من آدم خجالتی ای هستم.

پ.ن. سکانس اول یادم اومد. ولی الان دیگه گفتن نداره. انیمیشن Meet the Robinsons رو ببینید فقط. گاهی از نگاه بچه ها به بعضی انیمیشن ها که نگاه میکنم دست سازنده رو میبوسم. چه خوبه که آدما (یا مثلا بچه ها) با بعضی انیمیشن ها بزرگ میشن. از اینا که بگذریم, میخوام بگم که الان تصویر نسبتا مشخصی از ۵ سال آینده م دارم. از ۳۰ سالگیم. نمیدونم شغلم چی خواهد بود. ولی میدونم از زندگیم چی میخوام و به کدوم یکی از ارزش هام تا اون موقع رسیدم. اینه که لبخندی به پهنای زاینده رود روی لبهام میاره.

برچسب: نویسنده: سجاد مرادیان تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:04

صفحه بندی